فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
291
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
جولان كرد و دست خون فشان را همچو شاخ مرجان از جوشن دريا نشان برآورد . در اثناى دار و گير ، قول امير صفدر سليمان بيك « 1 » با قول شيخ حيدر برابر افتاد و حسن آقاى استاجلو « 2 » كه از جملهء امراى شاملو همراه شيخ خاك عصيان « 3 » بر فرق خود بيخته و آب روى مردى ريخته بود ، بندگى امير « 4 » نامدار را كه همچو شير بر توسن مردى استوار بود ، به اسب بشناخت و به شيخ « 5 » شناسانيد . مير دل آور هم جوياى آن بود كه به شيخ حيدر برابر افتد و به آب سنان آبدار غبار عجب [ و ] شجاعت را از دماغ او فرو نشاند . نيزهء جلادت به دست مردى گرفته يك تنه از صف جدا شد ( 153 - ر ) و همچو شير [ دلير ] كه به شكار روباه پير رود ، بىانديشه بر سپاه صوفيان كه از بسيارى نيزه گويى موقف ايشان بيشهاى بود ، تاخت فرمود و رماح آن قوم بىفلاح را به نيزهء اژدر حركت همچو حبال و عصاهاى سحره ، سخره نمود . با شيخ حيدر به پنجهء مردى همچو شير نبردى در آويخت و به دست زور شراب غرور را از كاسهء سر او فرو ريخت . در تك و تاز به دو نيزه رسانيد و از اسب دولتش بر خاك ذلّت چسبانيد « 6 » و از يمين و يسار جلوه كنان و نيزه زنان صف شكن و كامران ، خرامان به قول خود رجوع كرد « 7 » و در قلب لشكر همچو سكندر « 8 » ثابت قدم ، در پاى علم با تيغ خونريز و سنان آتشانگيز بايستاد . [ شعر ] زهى پهلوان مردِ شمشير زن * سپهدار لشكر كِش « 9 » صف شكن به قوّت چو پيل و به بازو چو شير * به دولت جوان و به تدبير پير پس از آن آتش جنگ بر افروخت « 10 » و تنور « 11 » خونريزى نمودار [ الآن حمى الوطيس ] « 12 »
--> ( 1 ) . K : بك + بيجن . ( 2 ) . P : اوساجلو . ( 3 ) . F : عاصيان . ( 4 ) . P : امير . ( 5 ) . P : و لشكر . ( 6 ) . K : كشانيد . ( 7 ) . P : گيرد . ( 8 ) . KP : اسكندر . ( 9 ) . P : + و . ( 10 ) . F : بر فروزد ، P : در بالاى « بر افروخت » ، « افروزد » افزوده است . K : بر فروزيد . ( 11 ) . P : شور . ( 12 ) . F : بياض گذارده است .